X
تبلیغات
رایتل
فقط و فقط 164 هزار تومان

برترین مطالب دنیای امروز

    » ماشین جالب و عجیب فرهاد مجیدی و محمدرضا گلزار! + تصویر
    » بازیگر زن سریال کلاه پهلوی + عکس های برهنه در فضای مجازی
    » حتما خانمهای ساپورت پوش بخوانند!!
    » لو رفتن فیلم خصوصی ماه عسل جنیفر لوپز با عکس های برهنه!!
    » عکس لو رفته از جنیفر لوپز بدون آرایش
    » سنگ قبر محمود احمدی نژاد + تصویر واقعی
    » لخت مادرزاد در ساحـل دریا در حال برنزه کردن!! + عکس
    » گلشیفته فراهانی در حادثه تیراندازی کشته شد
    » جهاد جنسی و همبستری زنان با مردان سوری + تصاویر
    » حجاب این دو تا جیگر منو کشته!! + عکس
    » ای واااای آلتـــم کنده شــــد!! +18
    » این هانیه توسلیه در لباس حمامه؟؟!! + عکس
    » وقتی حس شیطنت مریلا زاررعی با رضا عطاران گل میکنه + عکس
    » اگه طاقت دیدن عکس ناجور نداری کلیک نکن

امتحان بعد از هفتاد سال


روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...


بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مردقرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.

مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد بازهم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...

تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی.

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...



0 دیدگاه