X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فقط و فقط 164 هزار تومان

برترین مطالب دنیای امروز

    » ماشین جالب و عجیب فرهاد مجیدی و محمدرضا گلزار! + تصویر
    » بازیگر زن سریال کلاه پهلوی + عکس های برهنه در فضای مجازی
    » حتما خانمهای ساپورت پوش بخوانند!!
    » لو رفتن فیلم خصوصی ماه عسل جنیفر لوپز با عکس های برهنه!!
    » عکس لو رفته از جنیفر لوپز بدون آرایش
    » سنگ قبر محمود احمدی نژاد + تصویر واقعی
    » لخت مادرزاد در ساحـل دریا در حال برنزه کردن!! + عکس
    » گلشیفته فراهانی در حادثه تیراندازی کشته شد
    » جهاد جنسی و همبستری زنان با مردان سوری + تصاویر
    » حجاب این دو تا جیگر منو کشته!! + عکس
    » ای واااای آلتـــم کنده شــــد!! +18
    » این هانیه توسلیه در لباس حمامه؟؟!! + عکس
    » وقتی حس شیطنت مریلا زاررعی با رضا عطاران گل میکنه + عکس
    » اگه طاقت دیدن عکس ناجور نداری کلیک نکن

پیرمردی در انتظار پسر

پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: «آقا پسر شما اینجاست.»

پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد.


بقیه در ادامه مطلب

 

پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت. آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود. در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن، ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید: «این مرد که بود؟»

 پرستار با حیرت جواب داد: «پدرتون!»

سرباز گفت: «نه اون پدر من نیست، من تا بحال او را ندیده بودم.»

پرستار گفت: «پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟»

سرباز گفت: «میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟»

پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «آقای ویلیام گری…»

دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید. ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.



برچسب‌ها: پیرمردی در انتظار پسر، پیرمرد، پسر، انتظار

0 دیدگاه